تبلیغات
وبلاگ پسران - مطالب حکایت

وبلاگ پسران

عدالت اری ، تساوی خیر

 

حضرت یحیی و ابلیس

 

نوع مطلب :حکایت ،

نوشته شده توسط:amirhossein mirzaee

در روایات آمده در ملاقاتى كه حضرت یحیى علیه السلام با ابلیس نمود، در ضمن سخنانى كه آن حضرت با آنان ملعون داشت ، مى پرسد: اى ملعون ! چه چیز بیشتر موجب خوش حالى و روشنى چشم تو مى گردد؟
عرض كرد: زنان (بى ایمان ) كه ایشان تله ها و دام هاى من اند. وقتى لعنت و نفرین هاى صالحان بر من جمع مى شود، نزد زن ها مى روم و از ایشان دل خوش مى گردم .


در حدیث دیگرى آمده است : ابلیس به خدمت حضرت یحیى علیه السلام عرض كرد: اى یحیى ! هیچ چیز مثل زنان كمر مرا محكم نمى كند و چشمم را روشن نمى گرداند. ایشان تله ها و دام هاى من اند و تیرى هستند كه به وسیله آنان خطا نخواهم كرد: پدر و مادرم به فداى ایشان باد.


سپس افزود: اگر آنان نبودند، من نمى توانستم پست ترین و بى عرضه ترین مردان را گمراه كنم ! چشم من به ایشان روشن است ، به واسطه ایشان به مرادم مى رسم ، به سبب آنها مردم دنیا را به پرتگاه مى برم . مهمترین وسیله اى كه شیطان جهت اغواى آدمیان به كار مى برد، در درجه اول زنان و پس از آن پول است . از این جهت گفته شده : زنان (بى تقوا) زاده شیطان اند.



آخر من یک دخترم

 

نوع مطلب :حکایت ،تفاوت های جسمی و روانی ،

نوشته شده توسط:amirhossein mirzaee


دختر و پسر

مادرم یک چشم نداشت. در کودکی براثر حادثه یک چشمش را ازدست داده بود. منکلاس سوم دبستان بودم و برادرم کلاس اول. برای من آنقدر قیافه مامان عادیشده بود که در نقاشی‌هایم هم متوجه نقص عضو او نمی‌شدم و همیشه او را بادو چشم نقاشی می‌کردم. فقط در اتوبوس یا خیابان وقتی بچه‌ها و مادر وپدرشان با تعجب به مامان نگاه می‌کردند و پدر و مادرها که سعی می‌کردندسوال بچه خود را به نحویکه مامان متوجه یا ناراحت نشود، جواب بدهند،متوجه این موضوع می ‌شدم و گهگاه یادم می‌افتاد که مامان یک چشم ندارد.یک روز برادرم از مدرسه آمد و با دیدن مامان یک‌دفعه گریه کرد. مامان اورا نوازش کرد و علت گریه‌اش را پرسید. برادرم دفتر نقاشی را نشانش داد.مامان با دیدن دفتر بغضی کرد و سعی کرد جلوی گریه‌اش را بگیرد. ماماندفتر را گذاشت زمین و برادرم را درآغوش گرفت و بوسید. به او گفت: فردامی‌رود مدرسه و با معلم نقاشی صحبت می‌کند. برادرم اشک‌هایش را پاک کرد ودوید سمت کوچه تا با دوستانش بازی کند. مامان رفت داخل آشپزخانه. خم شدمو دفتر را برداشتم. نقاشی داداش را نگاه کردم و فرق بین دختر و پسر بودنرا آن زمان فهمیدم.موضوع نقاشی، کشیدن چهره اعضای خانواده بود. برادرم مامان را درحالی ‌کهدست من و برادرم را دردست داشت، کشیده بود. او یک چشم مامان را نکشیدهبود و آن را به صورت یک گودال سیاه نقاشی کرده بود. معلم نقاشی دور چشممامان با خودکار قرمز یک دایره بزرگ کشیده بود و زیر آن نمره 10 داده بودو نوشته بود که پسرم دقت کن هر آدمی دو چشم دارد.با دیدن نقاشی اشک‌هایم سرازیر شد. از برادرم بدم آمد. رفتم آشپزخانه ومامان را که داشت پیاز سرخ می کرد، از پشت بغل کردم. او مرا نوازش کرد.گفتم: مامان پس چرا من همیشه در نقاشی‌هایم شما را کامل نقاشی می‌کنم.گفتم: از داداش بدم می‌آید و گریه کردم.مامان روی زمین زانو زد و به من نگاه کرد اشک‌هایم را پاک کرد و گفتعزیزم گریه نکن تو نبایستی از برادرت ناراحت بشوی او یک پسر است. پسرهاواقع بین‌تر از دخترها هستند؛ آنها همه چیز را آنطور که هست می‌بینند ولیدخترها آنطورکه دوست دارند باشد، می‌بینند. بعد مرا بوسید و گفت: بهتراست تو هم یاد بگیری که دیگر نقاشی‌هایت را درست بکشی. فردای آن روز مامان و من رفتیم به مدرسه برادرم. زنگ تفریح بود. مامانرفت اتاق مدیر. خانم مدیر پس از احوال‌پرسی با مامان علت آمدنش را جویاشد. مامان گفت: آمدم تا معلم نقاشی کلاس اول الف را ببینم. خانم مدیرپرسید: مشکلی پیش آمده؟ مامان گفت: نه همینطوری. همه معلم‌های پسرم رامی‌شناسم جز معلم نقاشی؛آمدم که ایشان را هم ملاقات کنم.خانم مدیر مامان را بردند داخل اتاقی که معلم‌ها نشسته بودند. خانم مدیراشاره کرد به خانم جوان و زیبایی و گفت: ایشان معلم نقاشی پسرتان هستند.به معلم نقاشی هم گفت: ایشان مادر دانش آموز ج-ا کلاس اول الف هستند.مامان دستش را به سوی خانم نقاشی دراز کرد. معلم نقاشی که هنگام واردشدنما درحال نوشیدن چای بود، بلند شد و سرفه‌ای کرد و با مامان دست داد.لحظاتی مامان و خانم نقاشی به یکدیگر نگاه کردند. مامان گفت: از ملاقاتشما بسیار خوشوقتم. معلم نقاشی گفت: من هم همینطور خانم. مامان با بقیهمعلم‌هایی که می‌شناخت هم احوال‌پرسی کرد و از اینکه مزاحم وقت استراحتآنها شده بود، عذرخواهی و از همه خداحافظی کرد و خارج شدیم. معلم نقاشیدنبال مامان از اتاق خارج شد و درحالیکه صدایش می لرزید گفت: خانم مننمی دانستم ...مامان حرفش را قطع کرد و گفت: خواهش میکنم خانم بفرمایید چایتان سرد میشود. معلم نقاشی یک قدم نزدیکتر آمد و خواست چیزی بگوید که مامان گفت:فکر می کنم نمره 10 برای واقع بینی یک کودک خیلی کم است. اینطور نیست؟معلم نقاشی گفت: بله حق با شماست. خانم نقاشی بازهم دستش را دراز کرد واین بار با دودست دست‌های مامان را فشار داد. مامان از خانم مدیر همخداحافظی کرد.آن روز عصر برادرم خندان درحالی‌که داخل راهروی خانه لی‌‌لی می‌کرد، آمدو تا مامان را دید دفتر نقاشی را بازکرد و نمره‌اش را نشان داد.معلم نقاشی روی نمره قبلی خط کشیده بود و نمره 20 جایش نوشته بود. داداشخیلی خوشحال بود و گفت: خانم گفت دفترت را بده فکر کنم دیروز اشتباه کردمبعد هم 20 داد. مامان هم لبخندی زد و او را بوسید و گفت: بله نقاشی پسرمن عالیه! و طوری که داداش متوجه نشود به من چشمک زد و گفت: مگه نه؟من هم گفتم: آره خیلی خوب کشیده، اما صدایم لرزید و نتوانستم جلویگریه‌ام را بگیرم.داداشم گفت: چرا گریه می‌کنی؟ گفتم آخه من یه دخترم!.



موسی و شیطان

 

نوع مطلب :حکایت ،

نوشته شده توسط:amirhossein mirzaee


حکایت شده شیطان در یكى از دیدارهایى كه با حضرت موسى علیه السلام داشت و به آن حضرت پند مى داد، عرض كرد: اى موسى ! هیچ وقت با زنى كه بر تو حلال نیست در جاى خلوتى قرار نگیر؛ زیرا هر مردى كه با زن بیگانه در خلوت باشد، من نفر سوم آنها خواهم شد - آن قدر وسوسه مى كنم - تا آنها را به فتنه اندازم